مامانی قصه میگه قصه پر غصه میگه
یکی بود یکی نبود
غیر از خدا هیچ کس نبود
یه گل سرخ گوشه باغ تو تاریکی نشسته بود
گلبرگاشو یواش یواش از دست بارون بسته بود
دلش میخواست غنچه بده
ریشه کنه
تو عمق خاک
اما نشد دنیا نزاشت برگاشو چید تنها گذاشت
گل سرخ هنوزم تو تاریکی غنچشو صدا میکنه
خدا خداااااااااا
خدا خدا میکنه
دنیا و بارون طوفانو باد
هیچ کس و هیچ چیز نمیتونه
دل گل سرخ و بلرزونه
گلی که با اشکاش اب و به خاک میرسونه
وقتی که همزبون نداشت
امیدی به بارون نداشت
خدایی داشت خدایی داشت
اییییییییی خدااااااااااااا




مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی






مامانی قصه میگه قصه پر غصه میگه
